نگاهی به فیلم جنجالی Mr nobody (2009)

نگاهی به فیلم جنجالی Mr nobody (2009)  

پیشنهاد می کنم قبل از دیدن فیلم مقاله زیر را مطالعه کنید!  

کارگردان: ژاکو فان دورمال

نویسنده: ژاکو فان دورمال

بازیگران : جرد لتو، دیانه کروگر، سارا پُلِی و ...

محصول کشور : بلژیک، فرانسه، کانادا و آلمان

ژانر : درام، فانتزی، عاشقانه

امتیاز imdb : 7.8/10

امتیاز 63/100 : metascore

امتیاز rotten tometoes : 67/100

تقدیر به آن معنا نیست که مسیر زندگی مان از پیش تعیین شده است

به همین سبب این که انسان گردن خم کند و بگوید:

«چه کنم، تقدیرم این بوده»، نشانه جهالت است

تقدیر همه راه نیست، فقط تا سر دو راهی هاست

گذرگاه مشخص است، اما انتخاب گردش ها و راه های فرعی در دست مسافر است.

پس نه بر زندگی ات حاکمی و نه محکوم آن ...

«شمس تبریزی»

نخستین چیزی که بعد از دیدن فیلم «آقای هیچکس» در ذهن من خطور کرد جمله ی بالا از شمس تبریزی بود!  البته کارگردان بلژیکی فیلم (ژاکو فان دورمال) شاید هیچوقت با فلسفه، عرفان و تصوّف ایرانی آشنایی نداشته اما در فیلمنامه اش دست روی تئوری های فلسفی ای گذاشته که رد پای آن ها در طول تاریخ همیشه به چشم خورده است، این گوشه ای از نگرش سقراط و افلاطون است (نه ارسطو!) گریزی به فلسفه ی نیچه و سارتر و اگزیستانسیالیسم (باور به اصالت وجود) تا هگل و گوته و ...  و در ایران از خیام گرفته تا مولوی و شمس تبریزی و عزیز الدین نسفی و بسیار نام های شناخته شده و شناخته نشده ی دیگر ک ذکر آنها در این مقاله نمی گنجد. 

فیلمنامه ی «فان دورمال» تلفیقی جذاب از فلسفه و فیزیک کوآنتوم است وایده هایی را به تصویر می کشد که بخش های از آن را سال ها قبل در فیلم فراموش نشدنی «ماتریکس» به طور بی نقصی شاهد بودیم. از نگرش مجازی بودن جهان هستی (یاد آور تمثیل غار افلاطون) گرفته تا انتخاب پدر و مادر توسط فرزند، نظریه ی اثر پروانه ای، زندگی حقیقی بعد از مرگ و اصل آنتروپی و ...

«آقای هیچکس» تاکیدی بر اهمیت «انتخاب» و تاثیر آن بر سرنوشت است، از انتخاب پدر مادر در قبل از تولد گرفته تا انتخاب بین ماندن و زندگی کردن با یک کدام از آنها (بعد از خیانت و طلاق آن ها) و یا انتخاب همسر آینده، که از دید نگارنده نقطه ی عطف داستان می باشند.

«آقای هیچکس» به طور هوشمندانه ای سه نوع انتخاب رایج همسر در بین مردم دنیا را با سه رنگ و سه شخصیت مختلف پیش روی کاراکتر اصلی «نیمو» با بازی «جرد لتو» می‌گذارد (انتخاب بر اساس عشق واقعی رنگ قرمز، انتخاب عشق یک طرفه با رنگ آبی وانتخاب زندگی بدون عشق با رنگ زرد) و نتیجه زندگی با هر یک را به بیننده نشان می دهد، در اینجاست که مخاطب عمیقا با انتخاب هایش در زندگی خود رو به رو شده و به فکر فرو خواهد رفت! 

از دیدگاه من «فان دورمال» در به تصویر کشیدن عشق واقعی بی نقص عمل کرده! «آنا» با بازی «دیانه کروگر» (رنگ قرمز و نماد عشق واقعی) سخت ترین اما شیرین ترین انتخاب «نیمو» است، دیدن «نیمو» که عشق او را تبدیل به آواره ی کوچه و خیابان ها کرده اما دست بردار نیست و برای بدست آوردن آن از همه چیز گذشته، شدیدا تداعی گر مسیر حقیقت است! همان حقیقتی که فلاسفه و عُرفا در طول تاریخ بشر را به سمت آن سوق داده اند، همان مسیری که قدم گذاشتن در آن برابر است با زیر پا گذاشتن تمام نفسانیات و لذت های دنیوی! 

فیلم با مطرح کردن سوال های بی شمار ذهن مخاطب را به چالش میکشد، «نیمو» با هر انتخابش سرنوشت متفاوت و حتی مرگ متفاوتی را برای خود رقم میزند و مدام در انتخاب هایش دچار تردید است.  او با انتخاب عشق یک طرفه و ازدواج با فردی که همیشه عاشق کس دیگری بوده (کاراکتر «آلیس» با رنگ آبی) با وجود داشتن زندگی ای به ظاهر خوب و وفاداری بسیار به همسرش، در انتها از درون به پوچی می‌رسد و خود را فدا شده می یابد طوری که به خود میگوید:« من هیچوقت زندگی نکرده ام!»   

البته که انتخاب زندگی بدون عشق هم برای اون سرانجام خوبی ندارد و با وجود موفقیت در مسائل مادی و شرایط اجتماعی خوب اما همیشه خلا درونی را در خود حس میکند. در سکانسی همسر اهل آسیای شرقی او یعنی «جین» ( کاراکتر نشان داده شده با رنگ زرد ) به نیمو می‌گوید: « نیمو، تو هیچوقت حواست به من نبوده!» 

فیلم به زیبایی جهان های موازی زندگی «نیمو» را به تصویر می کشد و در دنیای آن همه چیز باهم در ارتباط هستند! نظریه ی اثر پروانه ای (تئوری آشوب) که از حرکت پروانه ای در گوشه ای از دنیا شروع می شود و در آینده در نقطه ای دیگر موجب ایجاد شرایط جوی نامساعد می گردد و برگی را از دوردست ها به زیر پای پدر نیمو می اندازد و سبب آشنایی پدر و مادر کاراکتر اصلی می شود! 

همچنین بخار تولید شده از تخم مرغ آب پز کارگر برزیلی بیکار شده ی یک کارخانه ی شلوار جین که شش ماه قبل نیمو می‌توانست از آن خرید کند اما جنس ارزانتر را انتخاب کرد،(در ورشکست شدن کارخانه نقش داشت) دو ماه بعد موجب ایجاد باران در شهری دیگر می شود و بر روی کاغذ در دست نیمو که شماره تلفن «آنا» در آن است می بارد واو تنها نشانه ی عشقش را از دست می دهد! 

«آقای هیچکس» به هیچ عنوان خسته کننده نمی شود و از ریتم نمی افتد، از همان ابتدا با موسیقی متن دلنشین و به یاد ماندنی مخاطب را روی صندلی میخکوب نگه می دارد و وارد دنیای فانتزی و مجازی ای می کند که هر لحظه اش پر از ابهام و سر در گمیست!

برای لذت بردن کامل از «آقای هیچکس» نیازمند کمی پیش زمینه ی فلسفی و علمی و عرفانی خواهید بود در غیر این صورت به جز لذت بردن از موسیقی متن و جلوه های بصری تماشایی، با یک فیلمنامه ی غیر خطی که مدام در حال حرکت در زمان های مختلف است روبه رو خواهید شد که شاید برای مخاطبی که از جنبه ی سرگرمی فیلم را تماشا می‌کند لذت بخش نباشد! 

«آقای هیچکس» از دیدگاه نگارنده تا به امروز بهترین فیلم «ژاکو فن دورمال» است و در دسته فیلمهایی در تاریخ سینما جای گرفته که سراغ ایده‌هایی ناب و به شدت غنی می روند و آن طور که باید دیده و درک نمی شوند ...

شاید «آقای هیچکس» هم مانند درون مایه ی اصلی خود در مسیر حقیقت قدم گذاشت و به جای انتخاب زرق و برق و جوایز بزرگ سینمایی و سر و صداهای فیلم های بلاک باستری، تنها جرقه زدن در ذهن های مستعد را انتخاب کرد ... آری انتخاب با شماست!

نویسنده : بهزاد جورابچی بخارائی

سال 1398

 

۴
از ۵
۲۳ مشارکت کننده